![]() |
![]() |
|
| دانه های خاکستری باران انگار ناودان های قدیس سیمای کلیسای نوتردام پاریس اند با فریاد وامصیبتا |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 23:53 توسط بهار . تبسم |
|
|
سلام خدمت همه ی دوستان یاران اشنایان . می دونم همتون خیلی خیلی ناراحتین از اینکه من ۳۵ روزه پست جدید نذاشتم . می دونم ۳۵ شب با دلتنگی می خوابیدین . می دونم این چند وقته اصلا حال و حوصله ی نت اومدن نداشتین ولی خب چی کار می شه کرد من که نمی تونم تمام وقتم رو بذارم واسه ی این وبلاگ بلاخره منم کار و زندگی و مشغله های خاص خودم رو دارم تازه امسال که مانیتور کلاس هم شدم ( اونایی که نمی دونن از اونایی بپرسن که اینگیلیش شون خوبه می دونن یعنی چی !) کلی کار رو هم تلنبار شده دارم ولی گفتم خدا رو خوش نمی یاد شما ها رو اینطور دپسرده باقی بذارم . راستی یه نکته به این نتیجه رسیدم که رومانتیک وبلاگ اومده پایین واسه همین اینم یه متن کمی تا قسمتی عاشقانه. در ضمن همین حالا اعلام می کنم این پست هیچ مخاطبی نداره پس فردا برام حرف در نیارین . البته نه نداشته باشه ها .........! بگذریم شما همون ندارد رو بچسبین!
ال جی فقط با ضمانت نامه ی گلدیران شما را به خواندن این متن دعوت می نماید. هر روز بهتر از دیروز (البته فکر کنم این اخریه مال سام سونگ بود البته با ضمانت نامه ی سام سرویس اگر عاشقانه صدایت کردم زنگ عشق را در صدایم باور مکن اما بگذار دره ها از پژواک صدای عاشقانه ی تو عمیق تر گردند. لطافت شبنم را حتی در سحرگاه لطیف ترین روز خدا باور مکن اما قفل لطیف ترین نوازش را که کلیدش فقط دستان توست برای همه بگشا . برق مهر را در نگاه ها حتی نگاه من باور مکن اما نگاه براق خود را گاهی نیز یه ایینه بدوز تا پی ببرد به راز وجود. استواری کوه را باور مکن ولی چنان به کو ها استواری ببخش که دیگر هیچ فرهادی با آوازه ی کوهکنی دل نبرد از شیرین های معصوم عصر ما . جوشش چشمه را باور مکن ولی جوشش و طپش عاشقانه ی قلبت را نه فراموش کن نه انکار و تا می توانی رهگذران تشنه را سیراب کن . داغ لیلی را باور مکن ولی افسار را دریغ کن از اسب جنونت تا آزاد و سرخوش زیر پا گذارد هفت شهر عشق را و بر پشت خویش سوار کند تمام لیلی های داغدار را . صدای عاشقانه را . لطافت شبنم را . برق مهر را . استواری کوه را . جوشش چشمه را و داغ لیلی را باور مکن . که تو و تنها تو سزاواری بر باور |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 15:19 توسط بهار . تبسم |
|
|
دوستان عزیزی که در رابطه با پست قبلی زیاد به مغزشون فشار اورده بودن می تونن این مطلب رو بخونن و بدون هیچ تلاشی بفهمن قضیه چیه
از این روزنه های تنگ کدامین نور را توان عبور است ؟ و از این سنگ های سخت گذشتن از ان کدامین قطره است ؟ کدام سیلاب می شکند این دیواره های بیداد را ؟ کدام خورشید توان تابیدن دارد بر این دل های تاریک بی خاموشی خود ؟ و کدامین اسب بی ذوب شدن نعل هایش و بی سوختن یال هایش می تواند تاخت و تاز کند در این دیار ؟ و این دیار بی نور و بی اب و بی خورشید و بی اسب برپاست هنوز ؟ این دیار میان این دیواره های ستم میان این خاموشی برپاست هنوز ؟ شاید این دیار خو کرده به تاریکی شاید مردمک تنگ چشمان مردمانش نور را و خورشید را تاب نمی اورند شاید میدان هایش که بویی از نبرد و شکست و پیروزی نبرده اند نمی پذیرند صدای تاخت و تاز اسب را شاید دیواره های سست و الوده اش رخنه ایی نمی خواهند برای عبور نور و اب و روشنایی بی شک این دیار خو کرده به تاریکی.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 11:58 توسط بهار . تبسم |
|
|
خب دوستان عزیز هر کسی که تونست بفهمه قضیه ی این نوشته چیه واقعا خیلی باهوشه . از همتون می خوام حدس های خودتون رو بهم بگید . مرسی
جیغ می زنم و گلویم درد می گیرد . نفس کشیدن هر دم سخت تر می شود دست هایم می لرزند و پسش می زنند. می خواهم بیرون بروم . نمی گذارد و توی گوشش می زنم یکی.........دوتا.....سه تا.............دستم را می گیرید ((به م دست نزن تو کثیفی)) و گلویم بیشتر می سوزد . کنارش می زنم در را باز می کنم و به سجده در می ایم جلوی پاهای او. چشمانم را می بندم (( بگذار نبینمت . بگذار فکر کنم تو نیستی. خواهش می کنم اجازه بده تو را از این خاطره ی تلخ که قرار است سال ها در ذهنم جا خوش کند حذف کنم)) او می گوید می روم فقط ساکت باش پشت در غلغله است (( نه من می روم)). لباس هایم را می پوشم . قاب عکس را برمی دارم تا تنهاییم کامل شود کاشکی از او نیز عکسی داشتم تا در اغوشش کشم. او دیگری را صدا می زند می اید و در را قفل می کند نمی خواهم لمسش کنم ولی مجبور می شوم . کلید را به زور می گیرم ولی کنارم می زند . پرت می شوم گوشه ای و باز او می اید . چشمانم را می بندم او می گوید انگار خواب می بینم صدایش ازارم می دهد (( نه امکان ندارد او از این خاطره حذف شده )) کاش کسی بود و فریاد می زد(( نخیر جناب این کابوس است )). او می خواهد با من حرف بزند و من نمی خواهم . اولین بار است که تظاهر نمی کنم به تفاوت. از حرف زدن با من منصرف می شود به قاب که حالا از میان کوله پشتی ام بیرون افتاده دست می زند (( به اون دست نزن ......... به اون دست نزن ........ به اون دست نزن )) از صدای فریادم سرم درد می گیرد. تلفن را بر می دارم و شماره اش را می گیرم صدایش طنین مهربانی دارد می گوید بله؟ داد می زنم (( گفتم نرو ......گفتم نرو........گفتم من می شناسم هم ان دو را هم خودم را . حالا بیا بیا ای ناجی معصوم من )) و او می پذیرد که بیاید و در هیاهوی من سهیم باشد او روی مبل نشسته هیبت تارش را از میان روزنه های بین تار و پود شالم می بینم ولی صورتش را نه و خدا را از این بابت شکر می کنم. و دوباره ای یکی می اید می گوید مگر چه اتفاقی افتاده از روی ان عکس توی قاب خجالت بکش. صدای خودم در سرم طنین می اندازد ((هیچ . فقط من می روم و باز هم هیچ اتفاقی در این خانه نمی افتد همانطور که صاحب این عکس رفت و هیچ اتفاقی نیفتاد )) و با انگشتان لرزانم صورتش را از پشت شیشه نوازش می کنم و لبخندش را می بینم که سعی دارد از زیر شیشه به همه نشانش دهد. نوار مشکی کنار قاب ازارم می دهدو من خجالت می کشن نه از او بلکه از اینکه با ادم رو به رویم نسبت دارم. (( وای... وای.... وای..... گفتم فقط دو روز تحمل کن......فقط دو روز.....فقط دو روز..........))و دوباره می پرسد مگر چه اتفاقی افتاده دلم میخواهد دوباره توی گوشش بزنم ولی دست هایم دیگر توانی ندارد. او انگار اصرار دارد در این خاطره حاضر باشد به ان دیگری می گوید در ذهنش سناریوهای مختلفی ساخته و حال این عکس العملش به همان هاست. صدایم از گلویم خارج نمی شود ولی خودم می شنومشان(( می دانی تفاوتش چیست؟ سناریو های من فقط سبکشان رئال نیست همه چیزشان رئال است و شخصیت هایش اتفاقاتش و حتی سردردهایش که مغزم را به جوش می اورد)) او می گوید ما می توانیم این داستان را تمام کنیم. می توانم با تو صحبت کنم ؟)) می گویم ((من می خواستم این داستان بخش های بهتری داشته باشد حالا که این بخش نوشته شده دیگر حرفی نمانده)) ولی خودم هم می دانم که دروغ می گویم می خواهم تمام شود حتی حالا. می گوید و می گویم اما فقط مکتوب . عجب درد تسکین دهنده ایست این درد تکنولوژی. و ان پریزاده ی صورتی رنگ از پشت پنجره دست تکان می دهد. از پله ها پایین می روم و همه چیز رنگ شادی می گیرد. دیدار با دوستی که بوی مردانگی می دهد و ان پریزاده ی خندان به ما ملحق می شود . رنگ صورتی لبخندش را نوازش می دهد و چهره ی دوست مرد ما پر می شود از عشق پر می شود از تحسین. و دیگر فقط صدای خنده است و گاهی در پس زمینه اش صدای تق نی بر در ایس پک! یا چشم غره ای طنز امیز از دوست مرانه یمان. و سپس اغوش گرم کسی که بوی داستان های قدیمی را می دهد. بوی پیراهن گل گلی بوی موهای حنا زده بوی لبخند صمیمانه ی نقلی فقط کمی هم بوی مدرنیزه به انها اضافه شده! و من تیتر می زنم این نیز بگذرد ولی خودم می دانم این خاطره ی تلخ هیچوقت نمی گذرد کاشکی او کمی کمک می کرد کاشکی واقعا تمام می کرد این داستان لعنتی را. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 15:50 توسط بهار . تبسم |
|
|
اینم یه شعر قشنگ محمد پاکی هر دو جهان بود ندای حق ز سوی آسمان بود محمد روشنی در ظلمت شب محمد آب بود در آتش و تب کلید فوز و رحمت سینه ی او همه لطف خدا گنجینه ی او پیمبر با ملائک هم نشین بود محمد بود ختم المرسلین بود غنیمت اندر این دنیای فانی سرشتی پاک روحی آسمانی تمام دردمندان را دوا بود محمد راه حق را رهنما بود چراغی بود نورش نور حق بود شب یلدای ما را او فلق بود |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 3:33 توسط بهار . تبسم |
|
|
پشت این پنجره ی غم زده از بغض غروب
آسمانی پیداست آسمانی آبی. که شبی مرغ مهاجر گذری از ان داشت و کدامین سحر دی ماه بود که شنیدم نفس خورشید را؟ به میان مه و باران و برف رهروی باریکی از نور طلا جا می ذاشت. و به هنگام طلوع اولین صبح جهان از پس پنجره ام من خداحافظ شب را دیدم.................. که به لبخند یا چشمک یک ستاره هجی می شد شیشه ی پنجره ام کوله باری دارد : گرد عمری غربت...دود دل های سیاه......لکه ای شاید از خون خدا( که به صد دشنه کمی از ان را می خواهند مردمانی که زیادی شور ضربت دارند). من ندیدم اما کودکی روزی گفت : وقتی بر تخت درخت سرو پشت پنجره حکم می راندم من اشگ هایی دیدم . رد پاشان دل پنجره ات را خط می زد. و نمی دانست او دل این پنجره ی دودی من درد هایی دارد قلب این شیشه ی دودی اما شاید از قلب خدا هم صاف و یکرنگ تر است
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 14:22 توسط بهار . تبسم |
|
|
خدای خوبم سلام منم بهار . می شناسی؟ . خدایی که صاحب رز و پونه و یاسی
ماهایی که روز و شب تو دنیای ماشینیم . ماهایی که نمی خوایم قبول کنیم همینیم وقتی که اسمونت مثل زغال سیاه شد . وقتی که روشنایی فقط فانوس ماه شد وقتی که تنها شدیم تو ظلمت و سیاهی . می گیم خدایا تو که صاحب شب و ماهی نذار ما هم غرق بشیم تو سراب پول و ثروت . نذار یادمون بره بزرگی و با عظمت به بدا هم کمک کن به کسایی مثل من . نذار که اشتباهی یه راه دیگه برن
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 12:46 توسط بهار . تبسم |
|
|
او وزیدن را از نسیم اموخته بود
و نسیم وار بر خاطراتم وزید. و غبار را....................نمی دانم. شاید زدود یا نشاند بر انان و رفت. ولی او نمی دانست همیشه اولین وزش به یاد می ماند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 22:39 توسط بهار . تبسم |
|
|
اینم یه مطلب قشنگ ( طبق معمول از خودم ) که همون طور که معلومه تقدیمش می کنم به پدرم
به من یاد دهید چگونه با یک پدر خداحافظی کنم. با یک دوست. به من یاد دهید چگونه سرد بپذیرم دست هایی را که گرمای وجودم از انان است. کیست که به من بیاموزد وداع با پدر را ؟ پدر...پدر چندیست برایم غریب است. چند وقت است بر زبانش نبرده ام؟ به من یاد دهید چگونه به یادش بیاورم.چگونه به یاد بسپارم کلمه ای را که دیکر نمی گویمش و چگونه از باد ببرم کلمه ای را که همه یادم از اوست. به من بیاموزید چگونه یک دوست را روانه ی خاک می کنند تا من نیز چنین کنم. و پس از ان....ایا خاطرات را هم به خاک می سپارند؟ ..... گمان نمی کنم. و اگر چینین باشد اگر باید مدفون کنم تمام خاطرات را...دیگر چه می ماند در این حافظه ی غبارآلود؟ و اگر یادم برود او چه طور پدرانه به من لبخند زد چه چیز دارم از لبخند که به فرزندم بیاموزم؟ و اگر قرمزی سیبی را که به دستم داد فراموش کنم چگونه می توانم هجی کنم قرمز را برای چشمان کودکی که انتظار سیب را می کشد؟ این حافظه ی نفرین شده تقاص چه را پس می دهد؟ تقاص خاطراتی را که با او داشت؟ یا تقاص رویاهایی را که با او در سر می پروراند؟ به من یاد دهید چه کنم با این خاطرات و رویاها. کیست که بتواند خداحافظی با او را برایم معنا کند ؟ یارایتان هست برای چنین کاری؟ می توانید؟...... اری! نمی توانید. اخر پس از او چه می ماند از من که خدا بخواهد حافظش باشد؟صورتکی بی لب؟ لبی بی لبخند؟ لبخندی پوچ . بی معنا و بی او؟ خدا حافظ کدامیک از لحظاتی باشد که بی او شاد نیست؟ خدا حافظ کدامیک از صحنه هایی باشد مه بی او زیبا نیست؟ خدا حافظ چه باشد درون این جسم سرد من؟ ایا بی او می توانید اسمش را قلب بگذارید؟ خدا باید حافظ هیچ باشد؟ این را هم نمی توانید به من بیاموزید درست است؟ نگران نباشید یاد می گیرم. باید یاد بگیرم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 15:29 توسط بهار . تبسم |
|
|
خیلی وقته اسمون از خوشحالی نمی باره . خیلی وقته که چشا بغض خاکستری داره
خیلی وقته که دیگه یه سین هفت سینا کمه . به جای سبزه و گل یه کاسه قصه و غمه خیلی وقته عطر یاس تو کوچه ها حس نمی شه . انگاری بوی گلا رفته برای همیشه خیلی وقته که دیگه قناری ها نمی خونن . حتی بلبلا با گل ها الکی مهربونن خیلی وقته که دیگه صدای فرهاد نمی یاد . دیگه از بیستون عشق صدای فریاد نمی یاد خیلی وقته که دیگه ستاره ها نور ندارن . بچه ها اول مهر انگار دیگه شور ندارن خیلی وقته که دیگه لیلی و مجنون نداریم . خیلی وقته حتی یک عاشق مهربون نداریم خیلی وقته که دیگه با هم صداقت ندارم . شایدم به مهربونی دیگه عادت نداریم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 1:40 توسط بهار . تبسم |
|
|
از من خواستند انسان بزرگی باشم و بازیچه هایم را خرد کردند و من ندانستم چگونه می توان انسان بزرگی بود وقتی که هنوز دیوانه وار چشم های عروسکم را دوست می داشتم. هنگامیکه برای دست های شکسته اش ساعت ها گریستم از من خواستند انسان بزرگی باشم و من ندانستم چگونه می توان با پای برهنه بر اسفالت خیابان دوید و از دیوارطولانی را اهن ان سوی را با چشمان هراسان بلعید و انسان بزرگی بود.
از من خواستند انسان بزرگی باشم . در دنیای ایشان به راه افتادم . می خواستم بدانم ادم های بزرگ بدون عروسک و پابرهنه و بی اشتیاق دانستن راز ها چگونه شادند. در گردش های نابهنگام من هر چیز تازه بود و بر هر گذرگاه دیوی در هیبت بازیچه ای بی خطر ارام و دعوت کننده بود. و گردش های کودکانه ی من در هر ایستگاه جز خستگی نداشت. از من خواستند انسان بزرگی باشم. اما دنیای بزرگشان انقدر حقیر بود که حیرتم گرفت وقتی به یاد اوردم خطوط خاکستری میان اجرهای خانه را که کشور های کوچک دنیای مرا از هم جدا می کرد . و مرزهای خیس اب پاش های عصرانه . چقدر بزرگ بود چقدر همه چیز بزرگوارانه بود. چقدر دلهای کوچکمان می گرفت وقتی بال های کوچک گنجشکی بر سطح حوض گسترده می شد از من خواستند انسان بزرگی باشم و ندانستن های بزرگ مرا از من گرفتند و جیب های مرا با دانه های پست دانایی هایشان انباشتند |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 23:59 توسط بهار . تبسم |
|
|
خداحافظ دیگه بسه نذار باز عاشقت باشم . دوباره طوفان به پا کردی نخواه که قایقت باشم
خداحافظ دم اخر نگو قلبم پیشت مونده . نگو اسم منو با تو یکی تو اسمون خونده خداحافظ برو لطفا بذار تنها باشم یکدم . نگو عشقم تویی تنها تویی یار و تویی یاور خداحافظ فقط زودتر دلم می خواد نباشی تو . دلم می خواد بسازم باز از اون اول یه عشق نو خداحافظ نگو بازم دلم می خواد باهات باشم . نمی خوام وقتی می خندی صدای خنده هات باشم خداحافظ خداحافظ دیگه نیستم باهات هرگز .تموم شد قصه ی عشقم خداحافظ خداحافظ
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 0:34 توسط بهار . تبسم |
|
|
هر چی به دایی محمدم اصرار می کردم که بره یه اهنگ بخونه ( اخه صداش خیلی خوبه) می گفت به شرط اینکه خودت یه شعر بگی که اولش با دلم گرفت شروع بشه. منم گفتم ولی اصلا به ترانه نمی خوره واسه همین تصمیم گرفتم بی خیال خوندن داییم بشم و اینجا بنویسمش:
دلم گرفت ای هم نفس از این شبای بی کسی . کابوسای تلخ و سیاه لحظه های دلواپسی دلم گرفت از دوستی ها که پوچ و بی معنی شدن . تبریکا و تسلیت ها خالی از همدردی شدن دلم گرفت از اسمون که ابرای سیاه داره . هر کسی رو که ببینی هفت اسمون گناه داره دلم گرفت از تنهایی غریبی توی وطنت . دلت می خواد پر بزنی ولی بسته است بال و پرت دلم گرفته از خودم که دوست دارم عادت کنم . ادمای پوشالی رو نمی خوام ناراحت کنم دلم گرفت از زندگی که شده نیرنگ و فریب . دنیامون حوا نداره اما پر از گندم و سیب
تقدیم به دایی ممد گلم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 2:8 توسط بهار . تبسم |
|
|
در گیسوان طلایی خورشید که از بطن ژاله ی صبحگاهی منعکس می شود تو را می بینم.
در طنین ابشار و در لذت حل شدن سنگ ها در لذت اب تو را می شنوم. در نسیمی که از جنگل های بکر استوایی ( انان که دست های الوده یمان الوده اش نکرده اند هنوز) بر می خیزد تو را می بویم. در نوازش برگ زردی که از درخت می افتد تا خزان را یاد اورد به پوست لطیف کودک تو را حس می کنم. در تمام لحظات زیبای حیاتم که در جایی از وجودم تلنبارشان کرده ام تو را به یاد می اورم و در تمام ماتم هایی که به درد می اورند این قلب ماتم گرفته را تو را می گریم. و من در اینه دیگر خود را نمی بینم این تویی که رو به رویم ایستاده ای و مرا به اغوش می کشی تا به پرواز در ایم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 1:55 توسط بهار . تبسم |
|
|
این شعر تقدیم به پدر عزیزم که خداییش با رفتنش تمام خوبی ها رو برد
یه روز اومد که اسمون از بی کسی گریه می کرد . خورشید خانم از تنهایی رنگش پریده بود و زرد یه روز اومد که رو زمین دلا همه سیاه بودن . هیچکسی خوب و پاک نبود همه غرق گناه بودن یه روز اومد که شاعرا لباشونو دوخته بودن . توی غبار زندگی ذوقشونو باخته بودن یه روز اومد که بی کسی تو دنیامون پر شده بود . مبنای خوب یا بد بودن حرفای مردم شده بود یه روز اومد که همه ی بال و پرا بسته بودن . همه انگار از زندگی یه جورایی خسته بودن یه روز اومد که ماه نبود ستاره ها بی نور بودن . واسه دیدن خوبی ها ادما انگار کور بودن یه روز اومد یک روز زیبا و قشنگ . اون دنیای سیاه ما یکدفعه شد هزارتا رنگ فرشته بود وقتی اومد کرور کرور خوبی اورد . ولی وقتی دوباره رفت تمام خوبی ها رو برد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 1:33 توسط بهار . تبسم |
|
|
می خوام تلافی بکنم مهربونیت یادم می یاد . می خوام باهات حرف نزنم همزبونیت یادم می یاد
می خوام نگاهت نکنم چهره ات ولی تو ذهنمه . می خوام دیگه نبینمت ناز نگات یادم می یاد می خوام بری از پیش من دیگه نباشی عشق من . من بمونم با درد و غم همدردیات یادم می یاد می خوام بری و تنهایی وجودمو طلب کنه . سیاه بشه دنیای من رنگ چشات یادم می یاد می خوام باور کنم که تو خوب نبودی بام اون روزا . می خوام بگم بد بودی بام اون خوبیات یادم می یاد می خوام بگم با بودنت روزای من سیاه بودن . تو شادی غوطه ور شدن با شوخی هات یادم می یاد می خوام بگم دروغ بودن عاشقتم دوست دارم . بگم عشقت دروغی بود عشق نگات یادم می یاد می خوام بگم برو تا من تنهایی زندگی کنم . بدون تو زندگی نیست فقط همین یادم می یاد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 1:5 توسط بهار . تبسم |
|
|
خوش به حال عروسکا تو دنیاشون غم ندارن . عروسکا تو دنیاشون مهر و وفا کم ندارن
خوش به حال عروسکا تو دنیاشون جنگ ندارن . اونا تو خواب شبشون شمشیر و تفنگ ندارن خوش به حال عروسکا اونا محبت بلدن . اگه کسی حقشو خواسیت تو دهنش نمی زنن خوش به حال عروسکا چون شبا کابوس ندارن . دنیای اونا روشنه واسه همین فانوس ندارن خوش به حال عروسکا اونا با گل ها اشنان . اینقدر دلشون صافه که دوست خود پرنده هان خوش به حال عروسکا یه دنیای ساده دارن . شبا با یه خیال خوش چشما رو روهم می ذارن خوش به حال عروسکا الکی مجازات ندارن . واسه یه خطای کوچیک کلی مکافات ندارن خوش به حال عروسکا اخه اونا خیلی خوبن . اگه کسی اشتباه کرد بازم باهاش مهربونن خوش به حال عروسکا دروغ و دلنگ ندارن . اونا دورویی ندارن فریب و نیرنگ ندارن خوش به حال عروسکا چون خدا دوستشون داره . واسه مجازات اونا هیچوقت عذاب نمی یاره خوش به حال عروسکا اره خوشا به حالشون . کاشکی ما رو راه می دادن یه لحظه توی دنیاشون
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 16:12 توسط بهار . تبسم |
|
|
و اینک همان روز موعود است . همان واپسین لحظه های حیات . که دیگر حباب زندگانی ماهیان به سطح نیلگون نمی رسد. و پنجره ها دیگر برایم روزنه ای به عمق وجودت نمی گشایدو و دست هایم همچون ژاله های نخستین روزهای زمستانی سردند و چشم هایم(ان اهوان رمیده) گرداگرد هستی زا به دنبالت سیر می کنند. و اینک همان روز موعود است. ولیکن اتش رستاخیزی نیست که دست هایم را گرم کند و تنم را که نوازش دستهایت را تمنا می کند بسوزاند. و این رستاخیز بی اتش و بی عذاب چه سرد است و در این رستاخیز مسیح باز مصلوب و در این رستاخیز مریم باز باکره. و روح القدس انان را در اغوش می گیرئ و تمامی بندگان پاکدامنش را.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 0:42 توسط بهار . تبسم |
|
|
مرگ را حس می کنم و با او اشنایم . در هر خوشی سهمی برایش کنار می گذارم تا بداند به یادش هستم و او بی انکه چیزی از خوشی هایم بردارد مرا با سهم خویش دفن می کند. و من او را می فهمم. و من می دانم او بیش از خود من با من زیسته است و مرگ می داند که من شب ها قبل از خواب ماه را تماشا می کنم من نیز مرگ را می شناسم و با فرشته اش غریبی نمی کنم. مرگ دوست من است ما با هم دوستیم. من او را می بینم که دست ادم ها را در دست خدا می گذارد و بازمیگردد. مرگ انسان ها را دوست دارد. من و دوستم با هم قدم می زنیم و خدا به استقبال ما می اید. و من تو را می بینم که می گریی.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 0:32 توسط بهار . تبسم |
|
|
با عرض سلام خدمت همه ی گل هایی که به این وبلاگ سر می زنند
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 17:29 توسط بهار . تبسم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|