![]() |
![]() |
|
| دانه های خاکستری باران انگار ناودان های قدیس سیمای کلیسای نوتردام پاریس اند با فریاد وامصیبتا |
|
خیلی وقته اسمون از خوشحالی نمی باره . خیلی وقته که چشا بغض خاکستری داره
خیلی وقته که دیگه یه سین هفت سینا کمه . به جای سبزه و گل یه کاسه قصه و غمه خیلی وقته عطر یاس تو کوچه ها حس نمی شه . انگاری بوی گلا رفته برای همیشه خیلی وقته که دیگه قناری ها نمی خونن . حتی بلبلا با گل ها الکی مهربونن خیلی وقته که دیگه صدای فرهاد نمی یاد . دیگه از بیستون عشق صدای فریاد نمی یاد خیلی وقته که دیگه ستاره ها نور ندارن . بچه ها اول مهر انگار دیگه شور ندارن خیلی وقته که دیگه لیلی و مجنون نداریم . خیلی وقته حتی یک عاشق مهربون نداریم خیلی وقته که دیگه با هم صداقت ندارم . شایدم به مهربونی دیگه عادت نداریم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 1:40 توسط بهار . تبسم |
|
|
از من خواستند انسان بزرگی باشم و بازیچه هایم را خرد کردند و من ندانستم چگونه می توان انسان بزرگی بود وقتی که هنوز دیوانه وار چشم های عروسکم را دوست می داشتم. هنگامیکه برای دست های شکسته اش ساعت ها گریستم از من خواستند انسان بزرگی باشم و من ندانستم چگونه می توان با پای برهنه بر اسفالت خیابان دوید و از دیوارطولانی را اهن ان سوی را با چشمان هراسان بلعید و انسان بزرگی بود.
از من خواستند انسان بزرگی باشم . در دنیای ایشان به راه افتادم . می خواستم بدانم ادم های بزرگ بدون عروسک و پابرهنه و بی اشتیاق دانستن راز ها چگونه شادند. در گردش های نابهنگام من هر چیز تازه بود و بر هر گذرگاه دیوی در هیبت بازیچه ای بی خطر ارام و دعوت کننده بود. و گردش های کودکانه ی من در هر ایستگاه جز خستگی نداشت. از من خواستند انسان بزرگی باشم. اما دنیای بزرگشان انقدر حقیر بود که حیرتم گرفت وقتی به یاد اوردم خطوط خاکستری میان اجرهای خانه را که کشور های کوچک دنیای مرا از هم جدا می کرد . و مرزهای خیس اب پاش های عصرانه . چقدر بزرگ بود چقدر همه چیز بزرگوارانه بود. چقدر دلهای کوچکمان می گرفت وقتی بال های کوچک گنجشکی بر سطح حوض گسترده می شد از من خواستند انسان بزرگی باشم و ندانستن های بزرگ مرا از من گرفتند و جیب های مرا با دانه های پست دانایی هایشان انباشتند |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 23:59 توسط بهار . تبسم |
|
|
خداحافظ دیگه بسه نذار باز عاشقت باشم . دوباره طوفان به پا کردی نخواه که قایقت باشم
خداحافظ دم اخر نگو قلبم پیشت مونده . نگو اسم منو با تو یکی تو اسمون خونده خداحافظ برو لطفا بذار تنها باشم یکدم . نگو عشقم تویی تنها تویی یار و تویی یاور خداحافظ فقط زودتر دلم می خواد نباشی تو . دلم می خواد بسازم باز از اون اول یه عشق نو خداحافظ نگو بازم دلم می خواد باهات باشم . نمی خوام وقتی می خندی صدای خنده هات باشم خداحافظ خداحافظ دیگه نیستم باهات هرگز .تموم شد قصه ی عشقم خداحافظ خداحافظ
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 0:34 توسط بهار . تبسم |
|
|
هر چی به دایی محمدم اصرار می کردم که بره یه اهنگ بخونه ( اخه صداش خیلی خوبه) می گفت به شرط اینکه خودت یه شعر بگی که اولش با دلم گرفت شروع بشه. منم گفتم ولی اصلا به ترانه نمی خوره واسه همین تصمیم گرفتم بی خیال خوندن داییم بشم و اینجا بنویسمش:
دلم گرفت ای هم نفس از این شبای بی کسی . کابوسای تلخ و سیاه لحظه های دلواپسی دلم گرفت از دوستی ها که پوچ و بی معنی شدن . تبریکا و تسلیت ها خالی از همدردی شدن دلم گرفت از اسمون که ابرای سیاه داره . هر کسی رو که ببینی هفت اسمون گناه داره دلم گرفت از تنهایی غریبی توی وطنت . دلت می خواد پر بزنی ولی بسته است بال و پرت دلم گرفته از خودم که دوست دارم عادت کنم . ادمای پوشالی رو نمی خوام ناراحت کنم دلم گرفت از زندگی که شده نیرنگ و فریب . دنیامون حوا نداره اما پر از گندم و سیب
تقدیم به دایی ممد گلم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 2:8 توسط بهار . تبسم |
|
|
در گیسوان طلایی خورشید که از بطن ژاله ی صبحگاهی منعکس می شود تو را می بینم.
در طنین ابشار و در لذت حل شدن سنگ ها در لذت اب تو را می شنوم. در نسیمی که از جنگل های بکر استوایی ( انان که دست های الوده یمان الوده اش نکرده اند هنوز) بر می خیزد تو را می بویم. در نوازش برگ زردی که از درخت می افتد تا خزان را یاد اورد به پوست لطیف کودک تو را حس می کنم. در تمام لحظات زیبای حیاتم که در جایی از وجودم تلنبارشان کرده ام تو را به یاد می اورم و در تمام ماتم هایی که به درد می اورند این قلب ماتم گرفته را تو را می گریم. و من در اینه دیگر خود را نمی بینم این تویی که رو به رویم ایستاده ای و مرا به اغوش می کشی تا به پرواز در ایم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 1:55 توسط بهار . تبسم |
|
|
این شعر تقدیم به پدر عزیزم که خداییش با رفتنش تمام خوبی ها رو برد
یه روز اومد که اسمون از بی کسی گریه می کرد . خورشید خانم از تنهایی رنگش پریده بود و زرد یه روز اومد که رو زمین دلا همه سیاه بودن . هیچکسی خوب و پاک نبود همه غرق گناه بودن یه روز اومد که شاعرا لباشونو دوخته بودن . توی غبار زندگی ذوقشونو باخته بودن یه روز اومد که بی کسی تو دنیامون پر شده بود . مبنای خوب یا بد بودن حرفای مردم شده بود یه روز اومد که همه ی بال و پرا بسته بودن . همه انگار از زندگی یه جورایی خسته بودن یه روز اومد که ماه نبود ستاره ها بی نور بودن . واسه دیدن خوبی ها ادما انگار کور بودن یه روز اومد یک روز زیبا و قشنگ . اون دنیای سیاه ما یکدفعه شد هزارتا رنگ فرشته بود وقتی اومد کرور کرور خوبی اورد . ولی وقتی دوباره رفت تمام خوبی ها رو برد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 1:33 توسط بهار . تبسم |
|
|
می خوام تلافی بکنم مهربونیت یادم می یاد . می خوام باهات حرف نزنم همزبونیت یادم می یاد
می خوام نگاهت نکنم چهره ات ولی تو ذهنمه . می خوام دیگه نبینمت ناز نگات یادم می یاد می خوام بری از پیش من دیگه نباشی عشق من . من بمونم با درد و غم همدردیات یادم می یاد می خوام بری و تنهایی وجودمو طلب کنه . سیاه بشه دنیای من رنگ چشات یادم می یاد می خوام باور کنم که تو خوب نبودی بام اون روزا . می خوام بگم بد بودی بام اون خوبیات یادم می یاد می خوام بگم با بودنت روزای من سیاه بودن . تو شادی غوطه ور شدن با شوخی هات یادم می یاد می خوام بگم دروغ بودن عاشقتم دوست دارم . بگم عشقت دروغی بود عشق نگات یادم می یاد می خوام بگم برو تا من تنهایی زندگی کنم . بدون تو زندگی نیست فقط همین یادم می یاد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 1:5 توسط بهار . تبسم |
|
|
خوش به حال عروسکا تو دنیاشون غم ندارن . عروسکا تو دنیاشون مهر و وفا کم ندارن
خوش به حال عروسکا تو دنیاشون جنگ ندارن . اونا تو خواب شبشون شمشیر و تفنگ ندارن خوش به حال عروسکا اونا محبت بلدن . اگه کسی حقشو خواسیت تو دهنش نمی زنن خوش به حال عروسکا چون شبا کابوس ندارن . دنیای اونا روشنه واسه همین فانوس ندارن خوش به حال عروسکا اونا با گل ها اشنان . اینقدر دلشون صافه که دوست خود پرنده هان خوش به حال عروسکا یه دنیای ساده دارن . شبا با یه خیال خوش چشما رو روهم می ذارن خوش به حال عروسکا الکی مجازات ندارن . واسه یه خطای کوچیک کلی مکافات ندارن خوش به حال عروسکا اخه اونا خیلی خوبن . اگه کسی اشتباه کرد بازم باهاش مهربونن خوش به حال عروسکا دروغ و دلنگ ندارن . اونا دورویی ندارن فریب و نیرنگ ندارن خوش به حال عروسکا چون خدا دوستشون داره . واسه مجازات اونا هیچوقت عذاب نمی یاره خوش به حال عروسکا اره خوشا به حالشون . کاشکی ما رو راه می دادن یه لحظه توی دنیاشون
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 16:12 توسط بهار . تبسم |
|
|
و اینک همان روز موعود است . همان واپسین لحظه های حیات . که دیگر حباب زندگانی ماهیان به سطح نیلگون نمی رسد. و پنجره ها دیگر برایم روزنه ای به عمق وجودت نمی گشایدو و دست هایم همچون ژاله های نخستین روزهای زمستانی سردند و چشم هایم(ان اهوان رمیده) گرداگرد هستی زا به دنبالت سیر می کنند. و اینک همان روز موعود است. ولیکن اتش رستاخیزی نیست که دست هایم را گرم کند و تنم را که نوازش دستهایت را تمنا می کند بسوزاند. و این رستاخیز بی اتش و بی عذاب چه سرد است و در این رستاخیز مسیح باز مصلوب و در این رستاخیز مریم باز باکره. و روح القدس انان را در اغوش می گیرئ و تمامی بندگان پاکدامنش را.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 0:42 توسط بهار . تبسم |
|
|
مرگ را حس می کنم و با او اشنایم . در هر خوشی سهمی برایش کنار می گذارم تا بداند به یادش هستم و او بی انکه چیزی از خوشی هایم بردارد مرا با سهم خویش دفن می کند. و من او را می فهمم. و من می دانم او بیش از خود من با من زیسته است و مرگ می داند که من شب ها قبل از خواب ماه را تماشا می کنم من نیز مرگ را می شناسم و با فرشته اش غریبی نمی کنم. مرگ دوست من است ما با هم دوستیم. من او را می بینم که دست ادم ها را در دست خدا می گذارد و بازمیگردد. مرگ انسان ها را دوست دارد. من و دوستم با هم قدم می زنیم و خدا به استقبال ما می اید. و من تو را می بینم که می گریی.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 0:32 توسط بهار . تبسم |
|
|
با عرض سلام خدمت همه ی گل هایی که به این وبلاگ سر می زنند
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 17:29 توسط بهار . تبسم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|