![]() |
![]() |
|
| دانه های خاکستری باران انگار ناودان های قدیس سیمای کلیسای نوتردام پاریس اند با فریاد وامصیبتا |
|
اینم یه شعر قشنگ محمد پاکی هر دو جهان بود ندای حق ز سوی آسمان بود محمد روشنی در ظلمت شب محمد آب بود در آتش و تب کلید فوز و رحمت سینه ی او همه لطف خدا گنجینه ی او پیمبر با ملائک هم نشین بود محمد بود ختم المرسلین بود غنیمت اندر این دنیای فانی سرشتی پاک روحی آسمانی تمام دردمندان را دوا بود محمد راه حق را رهنما بود چراغی بود نورش نور حق بود شب یلدای ما را او فلق بود |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 3:33 توسط بهار . تبسم |
|
|
پشت این پنجره ی غم زده از بغض غروب
آسمانی پیداست آسمانی آبی. که شبی مرغ مهاجر گذری از ان داشت و کدامین سحر دی ماه بود که شنیدم نفس خورشید را؟ به میان مه و باران و برف رهروی باریکی از نور طلا جا می ذاشت. و به هنگام طلوع اولین صبح جهان از پس پنجره ام من خداحافظ شب را دیدم.................. که به لبخند یا چشمک یک ستاره هجی می شد شیشه ی پنجره ام کوله باری دارد : گرد عمری غربت...دود دل های سیاه......لکه ای شاید از خون خدا( که به صد دشنه کمی از ان را می خواهند مردمانی که زیادی شور ضربت دارند). من ندیدم اما کودکی روزی گفت : وقتی بر تخت درخت سرو پشت پنجره حکم می راندم من اشگ هایی دیدم . رد پاشان دل پنجره ات را خط می زد. و نمی دانست او دل این پنجره ی دودی من درد هایی دارد قلب این شیشه ی دودی اما شاید از قلب خدا هم صاف و یکرنگ تر است
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 14:22 توسط بهار . تبسم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|