تبليغاتX
دست نوشته های یک دختر
دانه های خاکستری باران انگار ناودان های قدیس سیمای کلیسای نوتردام پاریس اند با فریاد وامصیبتا
دوستان عزیزی که در رابطه با پست قبلی زیاد به مغزشون فشار اورده بودن می تونن این مطلب رو بخونن و بدون هیچ تلاشی بفهمن قضیه چیه. از دوستانی هم که معتقدن مرغ یه پا داره و هنوز هم بر این باورن که من ادم منفی گرا و نا امیدی هستم خواهش می کنم دوباره شروع نکنند . مرسی. اینم یه متن توپ ! :

از این روزنه های تنگ کدامین نور را توان عبور است ؟

و از این سنگ های سخت گذشتن از ان کدامین قطره است ؟

کدام سیلاب می شکند این دیواره های بیداد را ؟

کدام خورشید توان تابیدن دارد بر این دل های تاریک بی خاموشی خود ؟

و کدامین اسب بی ذوب شدن نعل هایش و بی سوختن یال هایش می تواند تاخت و تاز کند در این دیار ؟

و این دیار بی نور و بی اب و بی خورشید و بی اسب برپاست هنوز ؟

این دیار میان این دیواره های ستم میان این خاموشی برپاست هنوز ؟

شاید این دیار خو کرده به تاریکی

شاید مردمک تنگ چشمان مردمانش نور را و خورشید را تاب نمی اورند

شاید میدان هایش که بویی از نبرد و شکست و پیروزی نبرده اند نمی پذیرند صدای تاخت و تاز اسب را

شاید دیواره های سست و الوده اش رخنه ایی نمی خواهند برای عبور نور و اب و روشنایی

بی شک این دیار خو کرده به تاریکی.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 11:58  توسط بهار . تبسم | 
خب دوستان عزیز هر کسی که تونست بفهمه قضیه ی این نوشته چیه واقعا خیلی باهوشه . از همتون می خوام حدس های خودتون رو بهم بگید . مرسی

جیغ می زنم و گلویم درد می گیرد . نفس کشیدن هر دم سخت تر می شود دست هایم می لرزند و پسش می زنند. می خواهم بیرون بروم . نمی گذارد و توی گوشش می زنم یکی.........دوتا.....سه تا.............دستم را می گیرید ((به م دست نزن تو کثیفی)) و گلویم بیشتر می سوزد . کنارش می زنم در را باز می کنم و به سجده در می ایم جلوی پاهای او.

چشمانم را می بندم (( بگذار نبینمت . بگذار فکر کنم تو نیستی. خواهش می کنم اجازه بده تو را از این خاطره ی تلخ که قرار است سال ها در ذهنم جا خوش کند حذف کنم))

او می گوید می روم فقط ساکت باش پشت در غلغله است (( نه من می روم)). لباس هایم را می پوشم . قاب عکس را برمی دارم تا تنهاییم کامل شود کاشکی از او نیز عکسی داشتم تا در اغوشش کشم.

 او دیگری را صدا می زند می اید و در را قفل می کند نمی خواهم لمسش کنم ولی مجبور می شوم . کلید را به زور می گیرم ولی کنارم می زند . پرت می شوم گوشه ای و باز او می اید . چشمانم را می بندم او می گوید انگار خواب می بینم صدایش ازارم می دهد (( نه امکان ندارد او از این خاطره حذف شده )) کاش کسی بود و فریاد می زد(( نخیر جناب این کابوس است )). او می خواهد با من حرف بزند و من نمی خواهم . اولین بار است که تظاهر نمی کنم به تفاوت. از حرف زدن با من منصرف می شود به قاب که حالا از میان کوله پشتی ام بیرون افتاده دست می زند (( به اون دست نزن ......... به اون دست نزن ........ به اون دست نزن )) از صدای فریادم سرم درد می گیرد.

تلفن را بر می دارم و شماره اش را می گیرم صدایش طنین مهربانی دارد می گوید بله؟ داد می زنم (( گفتم نرو ......گفتم نرو........گفتم من می شناسم هم ان دو را هم خودم را . حالا بیا  بیا ای ناجی معصوم من )) و او می پذیرد که بیاید و در هیاهوی من سهیم باشد

او روی مبل نشسته هیبت تارش را از میان روزنه های بین تار و پود شالم می بینم ولی صورتش را نه و خدا را از این بابت شکر می کنم. و دوباره ای یکی می اید می گوید مگر چه اتفاقی افتاده از روی ان عکس توی قاب خجالت بکش. صدای خودم در سرم طنین می اندازد ((هیچ . فقط من می روم و باز هم هیچ اتفاقی در این خانه نمی افتد همانطور که صاحب این عکس رفت و هیچ اتفاقی نیفتاد )) و با انگشتان لرزانم صورتش را از پشت شیشه نوازش می کنم و لبخندش را می بینم که سعی دارد از زیر شیشه به همه نشانش دهد. نوار مشکی کنار قاب ازارم می دهدو من خجالت می کشن نه از او بلکه از اینکه با ادم رو به رویم نسبت دارم. (( وای... وای.... وای..... گفتم فقط دو روز تحمل کن......فقط دو روز.....فقط دو روز..........))و دوباره می پرسد مگر چه اتفاقی افتاده دلم میخواهد دوباره توی گوشش بزنم ولی دست هایم دیگر توانی ندارد.

او انگار اصرار دارد در این خاطره حاضر باشد به ان دیگری می گوید در ذهنش سناریوهای مختلفی ساخته و حال این عکس العملش به همان هاست. صدایم از گلویم خارج نمی شود ولی خودم می شنومشان(( می دانی تفاوتش چیست؟ سناریو های من فقط سبکشان رئال نیست همه چیزشان رئال است و شخصیت هایش اتفاقاتش و حتی سردردهایش که مغزم را به جوش می اورد))

او می گوید ما می توانیم این داستان را تمام کنیم. می توانم با تو صحبت کنم ؟)) می گویم ((من می خواستم این داستان بخش های بهتری داشته باشد حالا که این بخش نوشته شده دیگر حرفی نمانده)) ولی خودم هم می دانم که دروغ می گویم می خواهم تمام شود حتی حالا. می گوید و می گویم اما فقط مکتوب . عجب درد تسکین دهنده ایست این درد تکنولوژی.

و ان پریزاده ی صورتی رنگ از پشت پنجره دست تکان می دهد. از پله ها پایین می روم و همه چیز رنگ شادی می گیرد. دیدار با دوستی که بوی مردانگی می دهد و ان پریزاده ی خندان به ما ملحق می شود . رنگ صورتی لبخندش را نوازش می دهد و چهره ی دوست مرد ما پر می شود از عشق پر می شود از تحسین. و دیگر فقط صدای خنده است و گاهی در پس زمینه اش صدای تق نی بر در ایس پک! یا چشم غره ای طنز امیز از دوست مرانه یمان.

و سپس اغوش گرم کسی که بوی داستان های قدیمی را می دهد. بوی پیراهن گل گلی بوی موهای حنا زده بوی لبخند صمیمانه ی نقلی فقط کمی هم بوی مدرنیزه به انها اضافه شده!

و من تیتر می زنم این نیز بگذرد ولی خودم می دانم این خاطره ی تلخ هیچوقت نمی گذرد کاشکی او کمی کمک می کرد کاشکی واقعا تمام می کرد این داستان لعنتی را.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 15:50  توسط بهار . تبسم |