تبليغاتX
دست نوشته های یک دختر - از من خواستند انسان بزرگی باشم
دانه های خاکستری باران انگار ناودان های قدیس سیمای کلیسای نوتردام پاریس اند با فریاد وامصیبتا
از من خواستند انسان بزرگی باشم و بازیچه هایم را خرد کردند و من ندانستم چگونه می توان انسان بزرگی بود وقتی که هنوز دیوانه وار چشم های عروسکم را دوست می داشتم. هنگامیکه برای دست های شکسته اش ساعت ها گریستم از من خواستند انسان بزرگی باشم و من ندانستم چگونه می توان با پای برهنه بر اسفالت خیابان دوید و از دیوارطولانی را اهن ان سوی را با چشمان هراسان بلعید و انسان بزرگی بود.

از من خواستند انسان بزرگی باشم . در دنیای ایشان به راه افتادم . می خواستم بدانم ادم های بزرگ بدون عروسک و پابرهنه و بی اشتیاق دانستن راز ها     چگونه شادند.

در گردش های نابهنگام من هر چیز تازه بود و بر هر گذرگاه دیوی در هیبت بازیچه ای بی خطر ارام و دعوت کننده بود. و گردش های کودکانه ی من در هر ایستگاه جز خستگی نداشت.

از من خواستند انسان بزرگی باشم. اما دنیای بزرگشان انقدر حقیر بود که حیرتم گرفت وقتی به یاد اوردم خطوط خاکستری میان اجرهای خانه را که کشور های کوچک دنیای مرا از هم جدا می کرد . و مرزهای خیس اب پاش های عصرانه .

چقدر بزرگ بود چقدر همه چیز بزرگوارانه بود. چقدر دلهای کوچکمان می گرفت وقتی بال های کوچک گنجشکی بر سطح حوض گسترده می شد

از من خواستند انسان بزرگی باشم

و ندانستن های بزرگ مرا از من گرفتند

و جیب های مرا با دانه های پست دانایی هایشان انباشتند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 23:59  توسط بهار . تبسم |