تبليغاتX
دست نوشته های یک دختر - خیلی وقته...
دانه های خاکستری باران انگار ناودان های قدیس سیمای کلیسای نوتردام پاریس اند با فریاد وامصیبتا
خیلی وقته اسمون از خوشحالی نمی باره . خیلی وقته که چشا بغض خاکستری داره

خیلی وقته که دیگه یه سین هفت سینا کمه . به جای سبزه و گل یه کاسه قصه و غمه

خیلی وقته عطر یاس تو کوچه ها حس نمی شه . انگاری بوی گلا رفته برای همیشه

خیلی وقته که دیگه قناری ها نمی خونن . حتی بلبلا با گل ها الکی مهربونن

خیلی وقته که دیگه صدای فرهاد نمی یاد . دیگه از بیستون عشق صدای فریاد نمی یاد

خیلی وقته که دیگه ستاره ها نور ندارن . بچه ها اول مهر انگار دیگه شور ندارن

خیلی وقته که دیگه لیلی و مجنون نداریم . خیلی وقته حتی یک عاشق مهربون نداریم

خیلی وقته که دیگه با هم صداقت ندارم  . شایدم به مهربونی دیگه عادت نداریم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 1:40  توسط بهار . تبسم |