![]() |
![]() |
|
| دانه های خاکستری باران انگار ناودان های قدیس سیمای کلیسای نوتردام پاریس اند با فریاد وامصیبتا |
|
اینم یه مطلب قشنگ ( طبق معمول از خودم ) که همون طور که معلومه تقدیمش می کنم به پدرم
به من یاد دهید چگونه با یک پدر خداحافظی کنم. با یک دوست. به من یاد دهید چگونه سرد بپذیرم دست هایی را که گرمای وجودم از انان است. کیست که به من بیاموزد وداع با پدر را ؟ پدر...پدر چندیست برایم غریب است. چند وقت است بر زبانش نبرده ام؟ به من یاد دهید چگونه به یادش بیاورم.چگونه به یاد بسپارم کلمه ای را که دیکر نمی گویمش و چگونه از باد ببرم کلمه ای را که همه یادم از اوست. به من بیاموزید چگونه یک دوست را روانه ی خاک می کنند تا من نیز چنین کنم. و پس از ان....ایا خاطرات را هم به خاک می سپارند؟ ..... گمان نمی کنم. و اگر چینین باشد اگر باید مدفون کنم تمام خاطرات را...دیگر چه می ماند در این حافظه ی غبارآلود؟ و اگر یادم برود او چه طور پدرانه به من لبخند زد چه چیز دارم از لبخند که به فرزندم بیاموزم؟ و اگر قرمزی سیبی را که به دستم داد فراموش کنم چگونه می توانم هجی کنم قرمز را برای چشمان کودکی که انتظار سیب را می کشد؟ این حافظه ی نفرین شده تقاص چه را پس می دهد؟ تقاص خاطراتی را که با او داشت؟ یا تقاص رویاهایی را که با او در سر می پروراند؟ به من یاد دهید چه کنم با این خاطرات و رویاها. کیست که بتواند خداحافظی با او را برایم معنا کند ؟ یارایتان هست برای چنین کاری؟ می توانید؟...... اری! نمی توانید. اخر پس از او چه می ماند از من که خدا بخواهد حافظش باشد؟صورتکی بی لب؟ لبی بی لبخند؟ لبخندی پوچ . بی معنا و بی او؟ خدا حافظ کدامیک از لحظاتی باشد که بی او شاد نیست؟ خدا حافظ کدامیک از صحنه هایی باشد مه بی او زیبا نیست؟ خدا حافظ چه باشد درون این جسم سرد من؟ ایا بی او می توانید اسمش را قلب بگذارید؟ خدا باید حافظ هیچ باشد؟ این را هم نمی توانید به من بیاموزید درست است؟ نگران نباشید یاد می گیرم. باید یاد بگیرم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 15:29 توسط بهار . تبسم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|