تبليغاتX
دست نوشته های یک دختر - پنجره ی من
دانه های خاکستری باران انگار ناودان های قدیس سیمای کلیسای نوتردام پاریس اند با فریاد وامصیبتا
پشت این پنجره ی غم زده از بغض غروب

آسمانی پیداست

آسمانی آبی. که شبی مرغ مهاجر گذری از ان داشت

و کدامین سحر دی ماه بود که شنیدم نفس خورشید را؟

به میان مه و باران و برف رهروی باریکی از نور طلا جا می ذاشت.

و به هنگام طلوع اولین صبح جهان

از پس پنجره ام من خداحافظ شب را دیدم.................. که به لبخند یا چشمک یک ستاره هجی می شد

شیشه ی پنجره ام کوله باری دارد :

گرد عمری غربت...دود دل های سیاه......لکه ای شاید از خون خدا( که به صد دشنه کمی از ان را می خواهند مردمانی که زیادی شور ضربت دارند).

من ندیدم اما کودکی روزی گفت : وقتی بر تخت درخت سرو پشت پنجره حکم می راندم من اشگ هایی دیدم . رد پاشان دل پنجره ات را خط می زد.

و نمی دانست او دل این پنجره ی دودی من درد هایی دارد 

قلب این شیشه ی دودی اما شاید از قلب خدا هم صاف و یکرنگ تر است

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 14:22  توسط بهار . تبسم |