![]() |
![]() |
|
| دانه های خاکستری باران انگار ناودان های قدیس سیمای کلیسای نوتردام پاریس اند با فریاد وامصیبتا |
|
مرگ را حس می کنم و با او اشنایم . در هر خوشی سهمی برایش کنار می گذارم تا بداند به یادش هستم و او بی انکه چیزی از خوشی هایم بردارد مرا با سهم خویش دفن می کند. و من او را می فهمم. و من می دانم او بیش از خود من با من زیسته است و مرگ می داند که من شب ها قبل از خواب ماه را تماشا می کنم من نیز مرگ را می شناسم و با فرشته اش غریبی نمی کنم. مرگ دوست من است ما با هم دوستیم. من او را می بینم که دست ادم ها را در دست خدا می گذارد و بازمیگردد. مرگ انسان ها را دوست دارد. من و دوستم با هم قدم می زنیم و خدا به استقبال ما می اید. و من تو را می بینم که می گریی.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 0:32 توسط بهار . تبسم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|