![]() |
![]() |
|
| دانه های خاکستری باران انگار ناودان های قدیس سیمای کلیسای نوتردام پاریس اند با فریاد وامصیبتا |
|
این شعر تقدیم به پدر عزیزم که خداییش با رفتنش تمام خوبی ها رو برد
یه روز اومد که اسمون از بی کسی گریه می کرد . خورشید خانم از تنهایی رنگش پریده بود و زرد یه روز اومد که رو زمین دلا همه سیاه بودن . هیچکسی خوب و پاک نبود همه غرق گناه بودن یه روز اومد که شاعرا لباشونو دوخته بودن . توی غبار زندگی ذوقشونو باخته بودن یه روز اومد که بی کسی تو دنیامون پر شده بود . مبنای خوب یا بد بودن حرفای مردم شده بود یه روز اومد که همه ی بال و پرا بسته بودن . همه انگار از زندگی یه جورایی خسته بودن یه روز اومد که ماه نبود ستاره ها بی نور بودن . واسه دیدن خوبی ها ادما انگار کور بودن یه روز اومد یک روز زیبا و قشنگ . اون دنیای سیاه ما یکدفعه شد هزارتا رنگ فرشته بود وقتی اومد کرور کرور خوبی اورد . ولی وقتی دوباره رفت تمام خوبی ها رو برد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 1:33 توسط بهار . تبسم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|