تبليغاتX
دست نوشته های یک دختر - یه روز اومد ...
دانه های خاکستری باران انگار ناودان های قدیس سیمای کلیسای نوتردام پاریس اند با فریاد وامصیبتا
این شعر تقدیم به پدر عزیزم که خداییش با رفتنش تمام خوبی ها رو برد

یه روز اومد که اسمون از بی کسی گریه می کرد . خورشید خانم از تنهایی رنگش پریده بود و زرد

یه روز اومد که رو زمین دلا همه سیاه بودن . هیچکسی خوب و پاک نبود همه غرق گناه بودن

یه روز اومد که شاعرا لباشونو دوخته بودن . توی غبار زندگی ذوقشونو باخته بودن

یه روز اومد که بی کسی تو دنیامون پر شده بود . مبنای خوب یا بد بودن حرفای مردم شده بود

یه روز اومد که همه ی بال و پرا بسته بودن . همه انگار از زندگی یه جورایی خسته بودن

یه روز اومد که ماه نبود ستاره ها بی نور بودن . واسه دیدن خوبی ها ادما انگار کور بودن

یه روز اومد یک روز زیبا و قشنگ . اون دنیای سیاه ما یکدفعه شد هزارتا رنگ

فرشته بود وقتی اومد کرور کرور خوبی اورد . ولی وقتی دوباره رفت تمام خوبی ها رو برد

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 1:33  توسط بهار . تبسم |