تبليغاتX
دست نوشته های یک دختر - این تویی ...
دانه های خاکستری باران انگار ناودان های قدیس سیمای کلیسای نوتردام پاریس اند با فریاد وامصیبتا
در گیسوان طلایی خورشید که از بطن ژاله ی صبحگاهی منعکس می شود تو را می بینم.

در طنین ابشار و در لذت حل شدن سنگ ها در لذت اب تو را می شنوم.

در نسیمی که از جنگل های بکر استوایی ( انان که دست های الوده یمان الوده اش نکرده اند هنوز) بر می خیزد تو را می بویم.

در نوازش برگ زردی که از درخت می افتد تا خزان را یاد اورد به پوست لطیف کودک تو را حس می کنم.

در تمام لحظات زیبای حیاتم که در جایی از وجودم تلنبارشان کرده ام تو را به یاد می اورم و در تمام ماتم هایی که به درد می اورند این قلب ماتم گرفته را تو را می گریم.

و من در اینه دیگر خود را نمی بینم                            

 این تویی که رو به رویم ایستاده ای و مرا به اغوش می کشی                      تا به پرواز در ایم

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 1:55  توسط بهار . تبسم |