![]() |
![]() |
|
| دانه های خاکستری باران انگار ناودان های قدیس سیمای کلیسای نوتردام پاریس اند با فریاد وامصیبتا |
|
هر چی به دایی محمدم اصرار می کردم که بره یه اهنگ بخونه ( اخه صداش خیلی خوبه) می گفت به شرط اینکه خودت یه شعر بگی که اولش با دلم گرفت شروع بشه. منم گفتم ولی اصلا به ترانه نمی خوره واسه همین تصمیم گرفتم بی خیال خوندن داییم بشم و اینجا بنویسمش:
دلم گرفت ای هم نفس از این شبای بی کسی . کابوسای تلخ و سیاه لحظه های دلواپسی دلم گرفت از دوستی ها که پوچ و بی معنی شدن . تبریکا و تسلیت ها خالی از همدردی شدن دلم گرفت از اسمون که ابرای سیاه داره . هر کسی رو که ببینی هفت اسمون گناه داره دلم گرفت از تنهایی غریبی توی وطنت . دلت می خواد پر بزنی ولی بسته است بال و پرت دلم گرفته از خودم که دوست دارم عادت کنم . ادمای پوشالی رو نمی خوام ناراحت کنم دلم گرفت از زندگی که شده نیرنگ و فریب . دنیامون حوا نداره اما پر از گندم و سیب
تقدیم به دایی ممد گلم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 2:8 توسط بهار . تبسم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|