<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دست نوشته های یک دختر</title>
<link>http://baharsdream.blogfa.com/</link>
<description>دانه های خاکستری باران انگار ناودان های قدیس سیمای کلیسای نوتردام پاریس اند با فریاد وامصیبتا</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 04 Mar 2008 20:22:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ممنون</title>
<link>http://baharsdream.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P align=justify&gt;خدای نازنینم زندگی زیباست شاید انقدر که تو زیبایی که زندگی آن تویی ست که ما می فهمیمش و ما آنیم از زندگی که روح توست درش.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و من اکنون در طولانی ترین شب سال به تو می اندیشم که اگر نباشی تمام زندگی ام شب است و تمام شب هایم طولانی ترین و من به تو می اندیشم که حال که هستی تمام شب هایم یلداست و یلدایم زیباترین. کاش هر شب پاییز می رفت کاش هر شب زمستان می آمد کاش هر شبم زیباترین بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و اینک من &quot; در استانه ی فصلی سرد&quot; که سرشارم از تو که تو سرشاری از من. که زندگی ام تمامیت انیست که تو را به یاد من می آورد مرا به تو پیوند می دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خدای نازنینم زندگی ام هدی ی توست . به مناسبت تولدم شاید. که من با تو هر روز متولد خواهم شد . هر لحظه میلادم را جشن می گیرم. هر دمم نفس توست هر بازدمت نفس* من . قلبم می تپد که جریان خونم بوی تو دارد و روزی می ایستد . شاید روزی که نخواهد بویت را به خون باز پس دهد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تو با منی و من آنگاه که خودم را دریابم چون تویی دارم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ممنون خدای نازنینم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=539 src=&quot;http://www.dyeproservices.com/Scarve10.jpg&quot; width=240&gt;&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;</description>
<pubDate>Tue, 04 Mar 2008 20:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharsdream&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>baharsdream</dc:creator>
<guid>http://baharsdream.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باور</title>
<link>http://baharsdream.blogfa.com/post-19.aspx</link>
<description>سلام خدمت همه ی دوستان یاران اشنایان . می دونم همتون خیلی خیلی ناراحتین از اینکه من ۳۵ روزه پست جدید نذاشتم . می دونم ۳۵ شب با دلتنگی می خوابیدین . می دونم این چند وقته اصلا حال و حوصله ی نت اومدن نداشتین ولی خب چی کار می شه کرد من که نمی تونم تمام وقتم رو بذارم واسه ی این وبلاگ بلاخره منم کار و زندگی و مشغله های خاص خودم رو دارم تازه امسال که مانیتور کلاس هم شدم ( اونایی که نمی دونن از اونایی بپرسن که اینگیلیش شون خوبه می دونن یعنی چی !) کلی کار رو هم تلنبار شده دارم ولی گفتم خدا رو خوش نمی یاد شما ها رو اینطور دپسرده باقی بذارم . راستی یه نکته به این نتیجه رسیدم که رومانتیک وبلاگ اومده پایین واسه همین اینم یه متن کمی تا قسمتی عاشقانه. در ضمن همین حالا اعلام می کنم این پست هیچ مخاطبی نداره پس فردا برام حرف در نیارین . البته نه نداشته باشه ها .........! بگذریم شما همون ندارد رو بچسبین! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ال جی فقط با ضمانت نامه ی گلدیران شما را به خواندن این متن دعوت می نماید. هر روز بهتر از دیروز (البته فکر کنم این اخریه مال سام سونگ بود البته با ضمانت نامه ی سام سرویس&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اگر عاشقانه صدایت کردم زنگ عشق را در صدایم باور مکن اما بگذار دره ها از پژواک صدای عاشقانه ی تو عمیق تر گردند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;لطافت شبنم را حتی در سحرگاه لطیف ترین روز خدا باور مکن اما قفل لطیف ترین نوازش را که کلیدش فقط دستان توست برای همه بگشا . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;برق مهر را در نگاه ها حتی نگاه من باور مکن اما نگاه براق خود را گاهی نیز یه ایینه بدوز تا پی ببرد به راز وجود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;استواری کوه را باور مکن ولی چنان به کو ها استواری ببخش که دیگر هیچ فرهادی با آوازه ی کوهکنی دل نبرد از شیرین های معصوم عصر ما .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;جوشش چشمه را باور مکن ولی جوشش و طپش عاشقانه ی قلبت را نه فراموش کن نه انکار و تا می توانی رهگذران تشنه را سیراب کن .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;داغ لیلی را باور مکن ولی افسار را دریغ کن از اسب جنونت تا آزاد و سرخوش زیر پا گذارد هفت شهر عشق را و بر پشت خویش سوار کند تمام لیلی های داغدار را .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;صدای عاشقانه را . لطافت شبنم را . برق مهر را . استواری کوه را . جوشش چشمه را و داغ لیلی را باور مکن .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;که تو و تنها تو سزاواری بر باور&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://magiclime.co.uk/wp-content/uploads/2007/01/shine.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 23 Oct 2007 11:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharsdream&amp;postid=19</comments>
<dc:creator>baharsdream</dc:creator>
<guid>http://baharsdream.blogfa.com/post-19.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این دیار</title>
<link>http://baharsdream.blogfa.com/post-18.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;دوستان عزیزی که در رابطه با پست قبلی زیاد به مغزشون فشار اورده بودن می تونن این مطلب رو بخونن و بدون هیچ تلاشی بفهمن قضیه چیه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;. از دوستانی هم که معتقدن مرغ یه پا داره و هنوز هم بر این باورن که من ادم منفی گرا و نا امیدی هستم خواهش می کنم دوباره شروع نکنند &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;. مرسی. اینم یه متن توپ ! :&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از این روزنه های تنگ کدامین نور را توان عبور است ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و از این سنگ های سخت گذشتن از ان کدامین قطره است ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کدام سیلاب می شکند این دیواره های بیداد را ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کدام خورشید توان تابیدن دارد بر این دل های تاریک بی خاموشی خود ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و کدامین اسب بی ذوب شدن نعل هایش و بی سوختن یال هایش می تواند تاخت و تاز کند در این دیار ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و این دیار بی نور و بی اب و بی خورشید و بی اسب برپاست هنوز ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این دیار میان این دیواره های ستم میان این خاموشی برپاست هنوز ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;شاید این دیار خو کرده به تاریکی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;شاید مردمک تنگ چشمان مردمانش نور را و خورشید را تاب نمی اورند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;شاید میدان هایش که بویی از نبرد و شکست و پیروزی نبرده اند نمی پذیرند صدای تاخت و تاز اسب را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;شاید دیواره های سست و الوده اش رخنه ایی نمی خواهند برای عبور نور و اب و روشنایی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;بی شک این دیار خو کرده به تاریکی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://tn3-2.deviantart.com/300W/images3.deviantart.com/i/2005/150/1/5/Dark_Way___by_MyArms_YourHearse.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 08 Sep 2007 08:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharsdream&amp;postid=18</comments>
<dc:creator>baharsdream</dc:creator>
<guid>http://baharsdream.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این نیز بگذرد</title>
<link>http://baharsdream.blogfa.com/post-17.aspx</link>
<description>خب دوستان عزیز هر کسی که تونست بفهمه قضیه ی این نوشته چیه واقعا خیلی باهوشه . از همتون می خوام حدس های خودتون رو بهم بگید . مرسی 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جیغ می زنم و گلویم درد می گیرد . نفس کشیدن هر دم سخت تر می شود دست هایم می لرزند و پسش می زنند. می خواهم بیرون بروم . نمی گذارد و توی گوشش می زنم یکی.........دوتا.....سه تا.............دستم را می گیرید ((به م دست نزن تو کثیفی)) و گلویم بیشتر می سوزد . کنارش می زنم در را باز می کنم و به سجده در می ایم جلوی پاهای &lt;FONT size=4&gt;او&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشمانم را می بندم (( بگذار نبینمت . بگذار فکر کنم تو نیستی. خواهش می کنم اجازه بده تو را از این خاطره ی تلخ که قرار است سال ها در ذهنم جا خوش کند حذف کنم)) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;او&lt;/FONT&gt; می گوید می روم فقط ساکت باش پشت در غلغله است (( نه من می روم)). لباس هایم را می پوشم . قاب عکس را برمی دارم تا تنهاییم کامل شود کاشکی از &lt;FONT size=4&gt;او&lt;/FONT&gt; نیز عکسی داشتم تا در اغوشش کشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;FONT size=4&gt;او &lt;/FONT&gt;دیگری را صدا می زند می اید و در را قفل می کند نمی خواهم لمسش کنم ولی مجبور می شوم . کلید را به زور می گیرم ولی کنارم می زند . پرت می شوم گوشه ای و باز &lt;FONT size=4&gt;او&lt;/FONT&gt; می اید . چشمانم را می بندم &lt;FONT size=4&gt;او&lt;/FONT&gt; می گوید انگار خواب می بینم&amp;nbsp;صدایش ازارم می دهد (( نه امکان ندارد &lt;FONT size=4&gt;او&lt;/FONT&gt; از این خاطره حذف شده&amp;nbsp;)) کاش کسی بود و فریاد می زد(( نخیر جناب این کابوس است )). &lt;FONT size=4&gt;او&lt;/FONT&gt; می خواهد با من حرف بزند و من نمی خواهم . اولین بار است که تظاهر نمی کنم به تفاوت. از حرف زدن با من منصرف می شود به قاب که حالا از میان کوله پشتی ام بیرون افتاده دست می زند (( به اون دست نزن ......... به اون دست نزن ........ به اون دست نزن )) از صدای فریادم سرم درد می گیرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تلفن را بر می دارم و شماره اش را می گیرم&amp;nbsp;صدایش طنین مهربانی دارد می گوید بله؟ داد می زنم (( گفتم نرو ......گفتم نرو........گفتم من می شناسم هم ان دو را هم خودم را . حالا بیا&amp;nbsp; بیا ای ناجی معصوم من )) و او می پذیرد که بیاید و در هیاهوی من سهیم باشد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;او&lt;/FONT&gt; روی مبل نشسته هیبت تارش را از میان روزنه های بین تار و&amp;nbsp;پود شالم می بینم ولی صورتش را نه و خدا را از این بابت شکر می کنم. و دوباره ای یکی می اید می گوید مگر چه اتفاقی افتاده از روی ان عکس توی قاب خجالت بکش. صدای خودم در&amp;nbsp;سرم طنین می اندازد ((هیچ . فقط من می روم و باز هم هیچ اتفاقی در این خانه نمی افتد همانطور که صاحب این عکس رفت و هیچ اتفاقی نیفتاد )) و با انگشتان لرزانم صورتش را از پشت شیشه نوازش می کنم و لبخندش را می بینم که سعی دارد از زیر شیشه به همه نشانش دهد. نوار مشکی کنار قاب ازارم می دهدو من خجالت می کشن نه از او بلکه از اینکه با ادم رو به رویم نسبت دارم. (( وای... وای.... وای..... گفتم فقط دو روز تحمل کن......فقط دو روز.....فقط دو روز..........))و دوباره می پرسد مگر چه اتفاقی افتاده دلم میخواهد دوباره توی گوشش بزنم ولی دست هایم دیگر توانی ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;او&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt; انگار اصرار دارد در این خاطره حاضر باشد به ان دیگری می گوید در ذهنش سناریوهای مختلفی ساخته و حال این عکس العملش به همان هاست. صدایم از گلویم خارج نمی شود ولی خودم می شنومشان(( می دانی تفاوتش چیست؟ سناریو های من فقط سبکشان رئال نیست همه چیزشان رئال است و شخصیت هایش اتفاقاتش و حتی سردردهایش که مغزم را به جوش می اورد))&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;او&lt;/FONT&gt; می گوید ما می توانیم این داستان را تمام کنیم. می توانم با تو صحبت کنم ؟)) می گویم ((من می خواستم این داستان بخش های بهتری داشته باشد حالا که این بخش نوشته شده دیگر حرفی نمانده)) ولی خودم هم می دانم که دروغ می گویم می خواهم تمام شود حتی حالا. می گوید و می گویم اما فقط مکتوب . عجب درد تسکین دهنده ایست این درد تکنولوژی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و ان پریزاده ی صورتی رنگ از پشت پنجره دست تکان می دهد. از پله ها پایین می روم و همه چیز رنگ شادی می گیرد. دیدار با دوستی که بوی مردانگی می دهد و ان پریزاده ی خندان به ما ملحق می شود . رنگ صورتی لبخندش را نوازش می دهد و چهره ی دوست مرد ما پر می شود از عشق پر می شود از تحسین. و دیگر فقط صدای خنده است و گاهی در پس زمینه اش صدای تق نی بر در ایس پک! یا چشم غره ای طنز امیز از دوست مرانه یمان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و سپس اغوش گرم کسی که بوی داستان های قدیمی را می دهد. بوی پیراهن گل گلی بوی موهای حنا زده بوی لبخند صمیمانه ی نقلی فقط کمی هم بوی مدرنیزه به انها اضافه شده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و من تیتر می زنم این نیز بگذرد ولی خودم می دانم این خاطره ی تلخ هیچوقت نمی گذرد کاشکی &lt;FONT size=4&gt;او &lt;FONT size=2&gt;کمی کمک می کرد کاشکی واقعا تمام می کرد این داستان لعنتی را.&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 29 Aug 2007 12:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharsdream&amp;postid=17</comments>
<dc:creator>baharsdream</dc:creator>
<guid>http://baharsdream.blogfa.com/post-17.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>محمد (ص)</title>
<link>http://baharsdream.blogfa.com/post-16.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;اینم یه شعر قشنگ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;به مناسب مبعث . در ضمن این کامپیوتر جدیده کلیداش ترجمه نداره&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;&amp;nbsp;ببینید من به چه زحمتی اینارو نوشتم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;محمد پاکی هر دو جهان بود&amp;nbsp;&amp;nbsp; ندای حق ز سوی آسمان بود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;محمد روشنی در ظلمت شب&amp;nbsp;&amp;nbsp; محمد آب بود در آتش و تب&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;کلید فوز و رحمت سینه ی او&amp;nbsp;&amp;nbsp; همه لطف خدا گنجینه ی او&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;پیمبر با ملائک هم نشین بود&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;FONT size=4&gt;محمد&lt;/FONT&gt; بود ختم المرسلین بود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;غنیمت اندر این دنیای فانی&amp;nbsp;&amp;nbsp; سرشتی پاک روحی آسمانی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;تمام دردمندان را دوا بود&amp;nbsp;&amp;nbsp; محمد راه حق را رهنما بود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;چراغی بود نورش نور حق بود&amp;nbsp;&amp;nbsp; شب یلدای ما را او فلق بود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 11 Aug 2007 00:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharsdream&amp;postid=16</comments>
<dc:creator>baharsdream</dc:creator>
<guid>http://baharsdream.blogfa.com/post-16.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پنجره ی من</title>
<link>http://baharsdream.blogfa.com/post-15.aspx</link>
<description>پشت این پنجره ی غم زده از بغض غروب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آسمانی پیداست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آسمانی آبی. که شبی مرغ مهاجر گذری از ان داشت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و کدامین سحر دی ماه بود که شنیدم نفس خورشید را؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به میان مه و باران و برف رهروی باریکی از نور طلا جا می ذاشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و به هنگام طلوع اولین صبح جهان &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از پس پنجره ام من خداحافظ شب را دیدم.................. که به لبخند یا چشمک یک ستاره هجی می شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شیشه ی پنجره ام کوله باری دارد :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گرد عمری غربت...دود دل های سیاه......لکه ای شاید از خون خدا( که به صد دشنه کمی از ان را می&amp;nbsp;خواهند مردمانی که زیادی شور ضربت دارند).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من ندیدم اما کودکی روزی گفت : وقتی بر تخت درخت سرو پشت پنجره حکم می راندم من اشگ هایی دیدم . رد پاشان دل پنجره ات را خط می زد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و نمی دانست او دل این پنجره ی دودی من درد هایی دارد&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قلب این شیشه ی دودی اما شاید از قلب خدا هم صاف و یکرنگ تر است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://ronpenndorf.com/images/rkav.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Jul 2007 10:51:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharsdream&amp;postid=15</comments>
<dc:creator>baharsdream</dc:creator>
<guid>http://baharsdream.blogfa.com/post-15.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خدای خوبم سلام</title>
<link>http://baharsdream.blogfa.com/post-14.aspx</link>
<description>خدای خوبم سلام منم بهار . می شناسی؟&amp;nbsp;.&amp;nbsp;خدایی که صاحب رز و پونه و یاسی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ماهایی که روز و شب تو دنیای ماشینیم . ماهایی که نمی خوایم قبول کنیم همینیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی که اسمونت مثل زغال سیاه شد . وقتی که روشنایی فقط فانوس ماه شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی که تنها شدیم تو ظلمت و سیاهی . می گیم خدایا تو که صاحب شب و ماهی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نذار ما هم غرق بشیم تو سراب پول و ثروت . نذار یادمون بره بزرگی و با عظمت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به بدا هم کمک کن به کسایی مثل من . نذار که اشتباهی یه راه دیگه برن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=301 src=&quot;http://komakamkonkhoda.persiangig.com/image/kh5.jpg&quot; width=318&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Jul 2007 09:15:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharsdream&amp;postid=14</comments>
<dc:creator>baharsdream</dc:creator>
<guid>http://baharsdream.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اولین وزش</title>
<link>http://baharsdream.blogfa.com/post-13.aspx</link>
<description>او وزیدن را از نسیم اموخته بود
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و نسیم وار بر خاطراتم وزید. و غبار را....................نمی دانم.&amp;nbsp;شاید زدود یا نشاند بر انان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی او نمی دانست همیشه اولین وزش به یاد می ماند&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Jul 2007 19:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharsdream&amp;postid=13</comments>
<dc:creator>baharsdream</dc:creator>
<guid>http://baharsdream.blogfa.com/post-13.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به من یاد دهید</title>
<link>http://baharsdream.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>اینم یه مطلب قشنگ ( طبق معمول از خودم ) که همون طور&amp;nbsp; که معلومه تقدیمش می کنم به پدرم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;به من یاد دهید چگونه با یک پدر خداحافظی کنم. با یک دوست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;به من یاد دهید چگونه سرد بپذیرم دست هایی را که گرمای وجودم از انان است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;کیست که به من بیاموزد وداع با پدر را ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;پدر...پدر چندیست برایم غریب است. چند وقت است بر زبانش نبرده ام؟ به من یاد دهید چگونه به یادش بیاورم.چگونه به یاد بسپارم کلمه ای را که دیکر نمی گویمش و چگونه از باد ببرم کلمه ای را که همه یادم از اوست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;به من بیاموزید چگونه یک دوست را روانه ی خاک می کنند تا من نیز چنین کنم. و پس از ان....ایا خاطرات را هم به خاک می سپارند؟ ..... گمان نمی کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;و اگر چینین باشد اگر باید مدفون کنم تمام خاطرات را...دیگر چه می ماند در این حافظه ی غبارآلود؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;و اگر یادم برود او چه طور پدرانه به من لبخند زد چه چیز دارم از لبخند که به فرزندم بیاموزم؟ و اگر قرمزی سیبی را که به دستم داد فراموش کنم چگونه می توانم هجی کنم قرمز را برای چشمان کودکی که انتظار سیب را می کشد؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;این حافظه ی نفرین شده تقاص چه را پس می دهد؟ تقاص خاطراتی را که با او داشت؟ یا تقاص رویاهایی را که با او در سر می پروراند؟ به من یاد دهید چه کنم با این خاطرات و رویاها.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;کیست که بتواند خداحافظی با او را برایم معنا کند ؟ یارایتان هست برای چنین کاری؟ می توانید؟...... اری! نمی توانید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اخر پس از او چه می ماند از من که خدا بخواهد حافظش باشد؟صورتکی بی لب؟ لبی بی لبخند؟ لبخندی پوچ . بی معنا و بی او؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خدا&amp;nbsp; حافظ کدامیک از لحظاتی باشد که بی او شاد نیست؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خدا&amp;nbsp; حافظ کدامیک از صحنه هایی باشد مه بی او زیبا نیست؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خدا&amp;nbsp; حافظ چه باشد درون این جسم سرد من؟ ایا بی او می توانید اسمش را قلب بگذارید؟ خدا باید حافظ هیچ باشد؟ این را هم نمی توانید به من بیاموزید درست است؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگران نباشید یاد می گیرم. باید یاد بگیرم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 27 Jun 2007 11:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharsdream&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>baharsdream</dc:creator>
<guid>http://baharsdream.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خیلی وقته...</title>
<link>http://baharsdream.blogfa.com/post-11.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;خیلی وقته اسمون از خوشحالی نمی باره . خیلی وقته که چشا بغض خاکستری داره&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;خیلی وقته که دیگه یه سین هفت سینا کمه . به جای سبزه و گل یه کاسه قصه و غمه&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;خیلی وقته عطر یاس تو کوچه ها حس نمی شه . انگاری بوی گلا رفته برای همیشه&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;خیلی وقته که دیگه قناری ها نمی خونن . حتی بلبلا با گل ها الکی مهربونن&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;خیلی وقته که دیگه صدای فرهاد نمی یاد . دیگه از بیستون عشق صدای فریاد نمی یاد&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;خیلی وقته که دیگه ستاره ها نور ندارن . بچه ها اول مهر انگار دیگه شور ندارن&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;خیلی وقته که دیگه لیلی و مجنون نداریم . خیلی وقته حتی یک عاشق مهربون نداریم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;خیلی وقته که دیگه با هم صداقت ندارم&amp;nbsp; .&amp;nbsp;شایدم به مهربونی دیگه عادت نداریم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=316 src=&quot;http://no-words.com/blog/images/gammapolis.jpg&quot; width=268&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 19 Jun 2007 22:09:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharsdream&amp;postid=11</comments>
<dc:creator>baharsdream</dc:creator>
<guid>http://baharsdream.blogfa.com/post-11.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
